جنگ تحمیلی در قاب کوچک داستان

اتفاقات تلخ و شیرین زندگی مخصوصاَ بر جامعه ای که طعم روزهای دردآلود جنگ را دیده است کم نیستند؛ اما همین که زمان آنها را با خود می برد تنها با خاطرات و عکس ها وقلم است که بعد از سالیان دراز زیر آسمان آبی و آرام می نشینیم وگذشته را در قطعات کوچک داستان مرور می کنیم.

در قاب کوچک داستان  زندگی و سرگذشت یک سرباز را با حوادث و اتفاقات عجیبی  که در جنگ تحمیلی از سر می گذراند با قلم "محمد علی گودینی" از اعضای انجمن قلم در " گیس دراز و ریش دراز" مرور می کنیم:

گوش و هوشش به حصار عاریه­ای ماه­طلعت بود و در انتظار شنیدن گریه­ی نوزادی تا نیمی از دلش التیام پیدا کند. یادش آمد، از وقتی سیاهی شب در غبار شکسته بود، مردان آبادی، کوچه­های سیاه­رود را دور زده و ویرانه­ها را گشته­بودند، به آن امید که اگر کسی زیر آوارها مانده باشد، کاری کنند.

تا فکرش به نوری رفت، سرش داغ شده و از جا کنده شد اما از دیدن انبوه آوارها و تنهایی خود، پاهایش سست شد. باز هم کنار آوار به زانو در آمد. نگاه ناامیدش را به میانجای حیاط، کنار تخت و حوض سیمانی که از آب چشمه پر می­شد گرداند. از آن­جا فقط لرزش شاخ و برگ درخت­های چند خانه­ی آن طرف­تر را می توانست ببیند. با دیدن ویران های خانه­ ها و دیوار­های شکسته و در پی هر پس لرزه که چند دقیقه یک بار، سبک یا سنگین اتفاق می افتاد و صدای فروریختن آواری یا شکستن دیواری، دیگر توانی در خود نمی دید.